گر تو فارغی از حال دوستان یارا ---- فراغت از تو میسر نمیشود ما را
ترا در آینه دیدن جمال طلعت خویش ---- بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بدوستی که اگر زهر باشد از دستت ---- چنان بذوق ارادت خورم که حلوا را
گرفتم آتش پنهان خبری نمیداری ---- نگاه می نکنی آب چشم پیدا را؟
هنوز هم با همه دردم امید درمان است ---- که آخری بود آخر شبان یلدا را
ترا در آینه دیدن جمال طلعت خویش ---- بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بدوستی که اگر زهر باشد از دستت ---- چنان بذوق ارادت خورم که حلوا را
گرفتم آتش پنهان خبری نمیداری ---- نگاه می نکنی آب چشم پیدا را؟
هنوز هم با همه دردم امید درمان است ---- که آخری بود آخر شبان یلدا را
